شهید محراب آیت الله دستغیب

شهید محراب آیت الله دستغیب

شهید محراب آیت الله دستغیب

image description

آیت الله سید محمد هاشم دستغیب

آیت الله سید محمد هاشم دستغیب

حجه السلام سید محمد ابرا هیم دستغیب

حجه السلام سید محمد ابرا هیم دستغیب

حجه السلام سید محمد ابرا هیم دستغیب

Articles

به علما بفرمایید: روضه قاسم بن الحسن را نخوانند!!!

 

مجوزی معتبر برای نوجوانی سیزده ساله برای حضور در جبهه از دست امام خامنه ای

نوجوانی که به امام خامنه ای عرض کرد به علما بفرمایید: روضه قاسم بن الحسن را نخوانند!!!

مرحمت بالازاده در هفدهم خردادماه 1349 در یك كیلومتری تازه كند «انگوت» در روستای «چای گرمی»، خانواده ای صاحب فرزندان دوقلویی می شوند كه یكی از آنها نیامده به سوی پروردگار بر می گردد و آن یكی برای خانواده اش تحفه ای می ماند. خانواده نام "مرحمت" را برایش بر می گزینند.

پدرش "حضرتقلی" در روستاهای اطراف دستفروشی می كرد و مادرش هم به كارهای خانه مشغول بود. مرحمت از اوایل كودكی جسور بود به طوری كه مادرش به او می گوید: «می ترسم چشم بخوری و نظر شوی»

بالاخره تحصیلاتش را تا ابتدایی ادامه می دهد و همین مواقع مصادف می شود با پیروزی انقلاب اسلامی و بعد از  آن شروع جنگ تحمیلی.

مرحمت دیگر نمی تواند تحمل كند و می خواهد در دوران ابتدایی به جبهه اعزام شود  ولی هیچ كس تصورش را هم نمی كند كه او می خواهد به مناطق عملیاتی برود.

بالاخره مرحمت وارد بسیج می شود و توانایی های خود را نشان می دهد. در پایان دوره آموزشی در امتحان تیراندازی، مرحمت در كل گردان نفر پنجم شده و تعجب همگان را برانگیخته بود. ولی با تمام اینها به خاطر سن كمش با اعزام او مخالفت می كردند. چندین بار در مراحل اعزام در گرمی و اردبیل، و در خان آخر در تبریز اجازه اعزام به او داده نمی شود.

مرحمت سرش را پائین انداخته و با حسرت می گوید: "اینها به من می گویند سن تو كم است اما خیال كرده اند، هر طوری شده من باید خودم را به جبهه برسانم".

او به هر دری می زند تا اینكه فرجی پیدا شود. اما واقعاً هم سن و هم هیكل او در قد و قواره جنگ نبود.

مرحمت تكلیف خود را شناخته بود و بر اساس آن تكلیف باید به جبهه می رفت، لذا برای رسیدن به هدف، تصمیم بزرگی می گیرد و خود را به تنهایی و با مشقت هر چه تمام تر به پایتخت می رساند و به ملاقات رئیس جمهور می رود. با چه مشكلاتی وارد ساختمان ریاست جمهوری می شود، بماند.

رئیس جمهور وقت حضرت آیت الله خامنه ای مد ظله را ملاقات می كند. در آن ملاقات به حضور حضرت قاسم (ع) در واقعه عاشورا و 13 ساله بودن آن بزرگوار اشاره می كند و می گوید "اگر من 12 ساله اجازه حضور در جبهه ندارم، پس از شما خواهش می كنم كه دستور بدهید  بعد از این روضه حضرت قاسم (ع) خوانده نشود."

حرف های مرحمت رئیس جمهور را تحت تأثیر قرار داد و ایشان دست خطی با این مضمون می نویسد كه «مرحمت عزیز می تواند بدون محدودیت به منطقه اعزام شود» یعنی مجوزی بسیار معتبر كه نوجوانی با این قد و قواره ولی شجاع و نترس از رئیس جمهور می گیرد، جای هیچ حرفی و حدیثی را باقی نمی گذارد.

توانایی های او در منطقه عملیاتی و در چندین عملیات، رابطه او با شهید باكری و اینكه شهید باكری به منظور تبلیغ و روحیه دادن به رزمندگان دیگر كه چنین فردی با سن كم، رو در روی دشمن می ایستد و جان فشانی می كند، مرحمت را برای دیگران الگویی می خواند.

مرحمت با آن جثه كوچك، قیافه معصومانه و دوست داشتنی، به فرمانده روحیه بچه ها تبدیل شده بود. نقل داستان و رشادت ها و شجاعت های او در میدان نبرد، موجب تقویت روحیه رزمندگان بود.

از جمله مسایل جالب درباره زندگی شهید بالازاده این است که هر زمانی این شهید بزرگوار برای مرخصی به پشت جبهه می آمده به درخواست امام جمعه شهر، قبل از خطبه های نماز جمعه برای مردم سخنرانی و آنها را برای رفتن به جبهه تشویق می كرد.

مرحمت در یكی از عملیات ها كه در حال برگشت به موقعیت خودشان بود، با نیروهای دشمن مواجه می شود و این در حالی بوده است كه آن شهید قهرمان اسلحه ای هم در اختیار نداشته است، ولی ناگهان متوجه شیئی می شود و آن را بر می دارد و به عربی می گوید: "قف" یعنی "ایست" آنها از ترس و وحشت تسلیم او می شوند و مرحمت در تاریكی شب آنها را به مقر می آورد.

 

افسر عراقی دستگیر شده به فرمانده ایرانی می گوید: "می خواهم از شما یك سوال بپرسم. من خودم در چند كشور دوره چریكی دیده ام ولی تابحال اسلحه ای كه سرباز شما بدست داشت را ندیده ام" نگو كه مرحمت كه به دستشویی رفته بود و اسلحه هم نبرده بود، متوجه اگزوز لودر می شود كه به زمین افتاده و آن را بر می دارد و عراقیها هم از خوفی كه خداوند بر دل آنها گذاشته بود، آن را اسلحه ای پیشرفته می بینند و مرحمت برای اینكه نیروهای دشمن را خوار و ذلیل نشان بدهد، به جای اینكه اگزوز را بیاورد آفتابه را می آورد و می گوید "من با این اسلحه شما را اسیر گرفته ام" این حرف باعث انفجار خنده در بین رزمندگان اسلام و باعث شرمساری نیروهای عراقی می شود.

مرحمت حدود سه سال در جبهه ها، جنگ كرده بود تا اینكه 21 اسفند 1363 در عملیات بدر در جزایر جنوب به درجه رفیع شهادت كه كمتر از آن حق او نبود نایل می آید.

«مرحمت بالازاده» روز 21 اسفند 1363 در عملیات «بدر» در جزیره مجنون شهید شد؛ در عملیاتی که شهید «مهدی باکری» هم در آن به آسمان پرگشود.

 منبع : yon.ir/MrBtl

زندگینامه معلم شهید سیدعبدالحسین عمرانی

تولد، کودکی، نوجوانی (پرورش یافتن در دامان خانواده ای اسلامی) : 

شهید عبدالحسین عمرانی در یک خانواده مذهبی در نهم شهریور شب اربعین سال 1335 در محله هومشی شهرستان میناب تولد یافت. او سومین فرزند از خانواده 7 نفری عمرانی بود. (دارای دو برادر و دو خواهر می باشند.)   

پدر گرامی ایشان آدمی بسیار متدین و معتقد بودند. به طوریکه تمامی خانواده از جمله شهید عمرانی بعد از نماز صبح (قبل از خوردن صبحانه) باید بخشی از قرآن کریم را که قبلا آموخته بودند، دوره خوانی می نمودند. مادر نیز به تدریس قرآن می پرداخت. تمامی دختران محله تحت نظر ایشان قرآن را فرا گرفتند. 
چنین فضایی روحانی و مذهبی موجب گشت تا شهید عبدالحسین عمرانی از  ابتدا با آگاهی مسیرش را مشخص نماید. 
با اینهمه از همان سن کودکی (پنج سالگی) در سالهای آغازین دهه 40 قرآن را در نزد معلم مکتب خانه بشکل جدی تر آموخت. تا اینکه در سن یازده سالگی قرآن را ختم نمودند. 
وجه روحانی شهید کم کم و از همان کودکی نمایان شد. معلم قرآن عبدالحسین به مادرش گفته بود : من نمی دانم چرا هر زمانی عبدالحسین قرآن میخواند اشک از چشمانم جاری است... 
با چنین پشتوانه عظیمی بود که پدر او را اندک اندک وارد جلسات مذهبی نمود. جلساتی پرشور و معتبر که با حضور و مدیریت واعظانی مانند ملک افضلی و بعدها نیز حجت الاسلام مجیدی و غیره در محله و حسینیه های شهر شکل میگرفت.
دوران ابتدایی را در مدرسه ابن سینا و دبیرستان را نیز در مدرسه فردوسی گذراند. سپس دو سال را در دانشسرا طی نموده تا اینکه موفق به اخذ دیپلم می شوند.   

سپاه دانش

شهید عمرانی در سال 1354 به عنوان سپاه دانش خدمت زیر پرچم را آغاز می نماید. شش ماه آموزشی را در گرگان می گذراند. سپس به روستای پلنگی برازجان در استان بوشهر رفت. در این دوره نه تنها دانش آموزان مدرسه که حتی همه افراد آن روستا اعم از کدخدا و مردم عادی نیز از تاثیر ایشان بی بهره نبودند. او تبدیل به چهره ای دوست داشتنی و ناجی شد. این را می شود از طریق نامه نگاری های مردم روستا با این شهید در سالهای پس از اتمام دوران خدمت متوجه شد.  

روزگار معلمی (آغاز مبارزات برای ریشه کنی فرقه بهائیت و ...) 

بعد از گذراندن سپاه دانش وارد دوران تدریس و مرحله نویی از زندگی میشود. اولین تلاشهایش بعنوان معلم را رسما در روستای دهوسطی(دهستا) میناب شروع نمودند. تلاشهای او برای از بین بردن بیسوادی بر کسی پوشیده نیست. با اینکه بیش از توانش برای دانش آموزان وقت می گذاشت اما  احساس می کرد نسبت به  آنها کم کاری نموده است. شهید در قسمتی از وصیت نامه اش می گوید: 

((ضمنا این حقیر خود را به عنوان یک معلم قالب کرده بودم که متاسفانه رسما چنین است، قلم می خواهد زیاد... قلم فرسایی نماید، خصوصا در این زمینه! ولی چه سود! (به قول گفته حال خرابی بعد از بغداد!) در هر صورت از این یدک کش (بنام معلم) خدا می داند چه خطاها، کوتاهیها، نادانی ها، گمراهی ها و... سر زده؛ پناه بخدای غفور، حیف که نمی توانم و نمی شناسم که آن عزیزانی که در کلاس این حقیر بودند در سالهای مختلف در چه وضعیتی هستند و از ضربه ای که این حقیر به آنها وارد نموده ام، آخ!! هیچ اطلاعی ندارم ای کاش میشد و مقدور بود که بتوانم جبران نمایم ولی مرا ...خدایا پناه به تو. در هر صورت همه ی آن کسانی که در اثر سوء آموزش این حقیر از کانال اداره آموزش و پرورش به آنها لطمه ای وارد شده اولا قابل بخشش فکر نمیکنم باشد زیرا در سرنوشت نسلی موثر بوده است ولی در عین حال ناچارا تضرعا از خدای توفیق آن می طلبم که مورد عفو همه ی آنها قرار گیرم انشاالله... )) البته این مهم نشان از متانت و بی ادعایی ایشان خواهد داشت.  
 در کنار تربیت نسل نوپا، به مبارزات علیه رژیم هم می پرداخت.  یکی از این مبارزه ها ایستادگی برابر فرقه بهائیت بود. 
فرقه بهائی که در سراسر ایران سایه نکبت بارش بر سر ملت سنگینی می کرد، راهش را نیز به شهرستان میناب هموار نمود. بشکلی که در مدارس راهنمایی شهر نیز به تبلیغش می پرداختند. 
شهید عمرانی تلاشش را آغاز کرد و یک سری جزوه تهیه نموده و در اختیار جوانان شهر میناب گذاشته تا آنها را فریبکاری پنهان این فرقه ضاله مطلع نماید.
با کمک خواهر کوچکش این جزوات بین دانش آموزان پخش شد و البته پیگیریهای مدیر و ناظم مدرسه هم اثری نداشت و هیچکس متوجه نشد این قضیه از کجا نشئت گرفته. یکی دیگر از کارهایی که انجام دادند حذف سرود شاهنشاهی از برنامه صبحگاه مدرسه بود.
یکی از دغدغه های همیشگی شهید عمرانی، مسئله مذهب و دین اسلام بود. در یکی از روستاهای میناب که هم مدیریت آن را به عهده داشت و هم به تدریس می پرداخت، چنان فضایی مذهبی و دینی بوجود آورده بود که در این مدرسه سرود شاهنشاهی را تغییر داده بودند! شهید عمرانی با جایگزینی اشعاری دیگر به جای سرود صبحگاهی، ناخواسته مامورین ساواک را متوجه این مهم نمودند. خدمتگذار مدرسه پس از آگاهی از این مسئله شهید عمرانی را مطلع می سازند و ایشان هم پیش از رسیدن مامورین از مدرسه گریخته و مدتی نیز مخفیانه به زندگی ادامه می دهند. بطوریکه تا مدتها با لباس مبدل و وضع ژولیده در شهر ظاهر میگشتند. 
محمد رئیسی همرزم و همکار شهید از مبارزاتش در مدرسه می گوید : 
((در سال 56 که اوج مبارزات در شهرستانهای تبریز و مشهد بود با شهید عمرانی در دبستان منصف دهوسطی آن زمان و مدرسه شهید فیاض بخش فعلی مشغول به خدمت بودیم. در وهله اول این را خدمت شما عرض کنم که بنده با توجه به اینکه علاقه به ورزش داشتم و در دوران تحصیلم ورزشکار بودم دوست داشتم با بچه ها باشم و ورزش صبحگاهی کار کنم. البته جزء وظیفه مدیر و معاون مدرسه بود ولی از آنجایی که دانش آموزان علاقه مند به مسئله ورزش بودند، بنده این کار را انجام می دادم و دانش آموزان نیز علاقه عجیبی داشتند. و از این طریق به بنده علاقه مند شده بودند. 
ضمنا ساعتهای تفریح با شهید صحبتهایی داشتیم و روزی در گوشه حیاط مدرسه میگفتند : «میخواهم با شما مشورتی داشته باشم»گفتم بفرمایید. گفت : اگر اگر خدا بخواهد ما مبارزه علیه شاه و حکومت را از مدرسه خودمان آغاز نماییم؛ که بنده عرض داشتم سید میخواهی سرمان را به باد دهی!؟ آخه از مدرسه ابتدایی کاری ساخته نیست؛ بیرون از اینجا بهتر می شود کار را به انجام رساند! گفت : حالا من به شما می گویم و بین خودمان تقسیم کار میکنیم. (من و شما و خانم توران ارجمند)
ایشان گفتند: بچه ها علاقه خوبی از طریق ورزش به شما دارند؛ صبح پس از تمرینات ورزش و نرمش ، قرآن را که میخوانند، سرود شاهنشاهی را از برنامه صبحگاه حذف کن! و به بچه های کلاس پنجم که ارشد مدرسه هستند نزدیکتر شو و اجازه بده که آنها نیز با شما احساس راحتی کنند. 
من هم کلاس قرآن (فوق برنامه) برای پسران تشکیل می دهم و با خانم ارجمند هم صحبت میکنم که کلاس قرآن دختران را برگزار نماید. و از این طریق کم کم کار خودمان را انجام می دهیم... 
یک روز صبح معلم راهنمای وقت با ناراحتی به مدرسه آمد. پس از اینکه به همراه مدیر صبحگاه را اجرا نمودند و دانش آموزان و معلمان سر کلاسهایشان رفتند؛ جلو مرا گرفت و مانع حضورم در کلاس شدند. بعد با عصبانیت گفتند خوب گوشهایت را باز کن! آنجاییکه میگویند یا کیک یا زولیبی( که منظورش زولبیا بود) اینجا نیست! و کاری نکن که بیچاره شوی.
من گفتم متوجه حرفهایتان نمیشوم! مدرسه مدیر دارد، معاون دارد، من کاره ای نیستم! از آنجایی که معلم ورزش هستم و برای اینکه مدیر و معاون راحت به کارهایشان برسند من صبح گاه را اجرا میکنم. در اینجا بود که معلم راهنما گفتند شما دیگر حق برگزاری صبحگاه را ندارین. اما اصل قضیه برای اداره روشن بود که همه ی این برنامه ها از جانب شهید عمرانی می باشد))   
شهید عمرانی در چنین اوضاعی هم به روشنگریش ادامه می دهد و مردم میناب را از ظلم حاکم آگاه مینمودند. 
روزی در مسجد محل مشغول سخنرانی بوده که مامورین ساواک وارد میشوند؛ برخی رفقای انقلابی شهید به همراه برادر ایشان با سرو صدا و جنجال او را از در پشتی فراری میدهند. این یکی از دهها ماجرایی ست که در خصوص شهید عبدالحسین عمرانی روی داده است. 
وی در جلسات تحصن که در مسجد جامع میناب گرفته میشد نقش بسزایی بر عهده داشتند. 
در 26 مهر1357 در جلسه سخنرانی که برای بزرگداشت چهلم شهدای 17 شهریور گرفته شد حضور داشت. در این روز دو تن از فعالان انقلابی بنام های جهانگیر امینی و سید ابراهیم موسوی نیا به شهادت رسیدند.

زندگینامه معلم شهید سیدعبدالحسین عمرانی / شهادت در عملیات والفجر8

حجت الاسلام والمسلمین غفوری از آن روزها می گوید : 
در یکی از برنامه ها که مینابی های انقلابی می دانند یک تحصن مهمی برپا شد که بیش از یک هفته طول کشید.(در مسجد جامع پاکوه میناب که بعدها به مسجد انقلاب میناب شناخته شد) شهید عمرانی نقش حیاتی در این خصوص داشتند. 
با توجه به شرایط نامناسب قرار شد که ما با لباس شخصی از این محل بگریزیم. شهید عمرانی با یک موتور سیکلت در مسجد حاضر شد؛ بدین وسیله جان ما را نجات دادند. و ما به شهرستان رودان گریختیم و چند روزی را مخفی شدیم. در این ایام شهید عمرانی پیگیر مسائل بودند و برنامه را تنظیم می نمودند. البته تلاشهایی که برادر این شهید داشتند نباید نادیده گرفت. سید عبدالرضا عمرانی به عنوان دست راست و امین شهید بودند که کار پخش نوارهای سخنرانی و اعلامیه را بر عهده داشت. دیگر همه ی میناب می دانستند با عبدالحسین عمرانی می توانند به سرانجامی برسند.
در سال 1359 مسئولیت امور تربیتی آموزش و پرورش و رفاه میناب را بر عهده داشتند. همچنین در سال 61 مدیر عامل شرکت تعاونی مصرف فرهنگیان میناب شدند. 
سال 1364 نیز معلمی کلاس پنجم دبستان دهو را عهده دار بود.
در جای جای هرمزگان می توان شخصیتهایی با درجات مختلف فرهنگی و علمی مشاهده نمود که همگی از شاگردان و یا مریدان این بزرگ مرد میناب به شمار میروند.   
 
کمک به محرومین :

یکی از دلایل مقابله شهید عمرانی با رژیم شاه، جدای از فقر فرهنگی، فقر مادی مردم بود. کمتر نیازمندی را می توان در میناب و بشاگرد دید که از کمکهای شهید عمرانی بی نصیب شده باشد. یا کمتر یتیمی را می توان یافت که دست مهربان و پدرانه شهید عمرانی را حس نکرده باشد. هرگاه برای کسی از اقوام مشکلی پیش می آمد ایشان در صف جلو بودند. همه فامیل به او تکیه داشته و همواره از داشتن چنین فردی در میان خانواده خرسند بودند. 

بارها با موتور به بشاگرد رفته و به یاری نیازمندان مشغول بود. این مسایل البته نه در زمان حیاتش که بیشتر بعد از شهادتش نمایان شد.
 
تلاشهای فرهنگی مذهبی 

علاقه شهید، در شناخت مبانی دین و اهمیتی که به این مسئله می دادند بسیار قابل توجه بود. بیشترین کتابهایی که در خانه شان رواج داشت و شهید تاکید بر خواندن آنها در میان خانواده داشتند؛ کتابهای آیت الله مکارم شیرازی به همراه مجله مکتب اسلام بود. همچنین کمتر کتابی از شهید مطهری وجود داشت که ایشان مورد بررسی قرار نداده باشند. 

در کنار این کتب علاقه بسیاری به مباحث منطق و فلسفه داشتند. که خواهر و برادرش را به خواندن این کتابها ترغیب می نمودند.
بیشتر هم در باب نوشته های ضد دین اسلام دقیق میشدند. تا میزان زاویه ای را که هر مطلب با حقیقت اسلام دارد روشن نمایند. و از این رهگذر با ظرافت های خاص دین هم آشنا گردند. در اوایل انقلاب نیز کتابهای مارکسیستی زیادی می خواندند تا با آشنایی تمام به مبارزه علیه شان بپردازند. به این طریق آدمهای فراوانی از فرق و گروه مختلف جذب شهید عمرانی می شدند. در کتابخانه ایشان می شد انواع گوناگون کتب را یافت. که بخش مهمش به مسجد محل اهدا شد. 
 
خصوصیات اخلاقی              
          

با توجه به سابقه ای که ایشان در محیط مذهبی داشتند از اخلاقی اسلامی برخوردار بود. در ارتباط با آدمها به قدری صمیمی بود که هر کس حس می کرد نزدیکترین آدم به او است. با این حال تعداد اندکی به عمق نگاهش پی بردند. تواضع شهید عمرانی بر هیچکسی پوشیده نیست. این صفت در خصوص همه ی شهدا صدق می نماید اما در باب شهید عمرانی می توان به جرات و با ایمان این مهم را عنوان داشت. 
شاید خستگی واژه غریبی در رابطه با ایشان باشد. عمرش در راه  بهبود اوضاع مردمان فقیر و یتیم گذشت.
باید به اینها اضافه نماییم خانواده دوستی او را؛ علیرغم تمام مشغله هایش. این را می شود از طریق نامه هایش به همسر خوب و مهربانش متوجه شد :
((خدای را شکر میکنیم که خداوند چنین همسر مهربان و صبوری به من عطا فرمودند، که واضح است صبر و مقاومت در برابر مشکلات که از نتایج جنگ تحمیلی ابر قدرتهاست بر ملت مسلمان ما و ملت مسلمان حاضر شده است که در برابر تمام مشکلات مقاومت و صبر داشته باشد اما دیگر زیر سلطه هیچ گونه قدرت جنایتکار شرک آلود جهانی قرار نگیرد. انشاالله
همسرم قلم قاصر است از اینکه بتواند آنهمه بردباری و مقاومت شما زنان افتخار آفرین چیزی بنویسد! خداوند شما را و زنان صبور و مقاوم را حفظ نماید. باشد تا در دامان پاکشان فرزندانی پا به عرصه وجود بگذارند تا انشاالله بازویی استوار و یار مددکار امام مهدی(عج) ارواحنا فداه باشند. خوب عزیزم خسته نباشی چطوری با بچه ها؟ امیدوارم حالت خوب باشد. با خانواده ما چطوری؟..))
 
ازدواج : 

در سال 1358 در یک فضای معنوی زندگی مشترکش را آغاز نمود. مراسم طبق خواسته شهید و با توافق همسرشان بسیار ساده در مسجد برگزار میشود. ثمره این ازدواج سه دختر و یک پسر بود. اولین حاصل ازدواجش همزمان می شود با شروع جنگ تحمیلی. شهید تنها در تولد این فرزند در کنار همسر بودند. و در زمان تولد سه فرزند دیگر در جنگ و جبهه حضور داشت.

همسر شهید یکی از شاگردان کلاس قرآن مادر ایشان بود. با توجه به فضای ذهنی و موقعیتی که در آن بزرگ شده بودند، تنها معیار شهید پاکدامنی و ایمان و اعتقاد طرف مقابلش بود. بنابراین هر دو آنها با شناخت کامل از یکدیگر و با تفاهم کامل زندگی خویش را آغاز نمودند.                  

زندگینامه معلم شهید سیدعبدالحسین عمرانی / شهادت در عملیات والفجر8          


حضور در جبهه حق و شهادتش

در سال 1359 به جبهه اعزام شد. محل خدمتش در بستان بود. و معمولا در عملیاتهای زیادی حضور داشت. در گروه تخریب و خنثی سازی مین و گشودن معبر به انجام وظیفه می پرداخت. 

بودنش معمولا برای رزمنده ها به جهت روحی و روانی موهبت الهی به حساب می آمد. هر بار که رزمنده ها امیدشان را از دست می دادند این شهید عبدالحسین عمرانی بود که مرهمشان می شد. فضایی معنوی در جمعشان بچشم می آمد. در کنار همه ی مشغله ای که داشت، مانند همه ی شهدا نماز شب را نیز واجب می دانست. 

یوسف خرمی همرزم شهید از این مهم می گوید : 

شب نوزدهم یا بیست و یکم ماه رمضان بود و من هنوزم نمی دانستم که آقای عمرانی اهل نماز شب است. آن شب بچه ها در سنگر احیا گرفتند و دعای ابوحمزه ثمالی می خواندند که در آن مراسم شهید محمدی، شهید عیسی کریمی، شهید عیسی بهرامی و تعدادی از رزمندگان عزیز حضور داشتند. شهید عمرانی چنان زیبا می خواند که همگی به عالم دیگری رفتند. 

اذان صبح بود. چند بار ایشان را صدا زدم؛ با همان لهجه ی شیرین محلی گفت : چن کاکا گفتم : کاکا اذان صبح ایگو برم نماز بخونیم.
دو دستش را محکم به هم کوبید و با ناراحتی گفت : آه امشب هم از دست رفت. حرف آخرش برایم معمایی شده بود. جریان را به یکی از دوستانم اعلام داشتم. گفت معلوم است تو هنوز سید را نشناخته ای! سید نمازهای شبش را مانند نمازهای یومیه واجب میداند. آن شب هم سید تا صبح مشغول عبادت بودند.
 
 
شهادت 

سرانجام پس از سالها انتطار در تاریخ 21 بهمن 1364 در عملیات والفجر 8 که فرمانده گروهان ابوالفضل(ع) گردان  415  ثارالله بود در فاو به شهادت رسید. 


شرح شهادت : 

قایقها بحرکت در آمدند و سید در نوک یکی از شناورها نشست. همه منتظر بودند تا اینکه برادر محسن رضایی در ساعت 16 : 22 شب با رمز یا فاطمه الزهرا(س) یا فاطمه الزهرا(س)  یا فاطمه الزهرا(س)  فرمان عملیات را صادر کردند. عملیات شروع شد و قایقها به سرعت به سمت موانع ایذایی دشمن حرکت کردند. در این لحظه قایق سید تیر می خورد و کم کم پر از آب می شود. اما تا پر شدن کامل بچه های سید در حالی که تا سینه در آب قرار داشتند پیاده می شوند. نم نم باران می آمد و جزر و مد نیز شدید. در همین حین یکی از نیروهای سید در حال غرق شدن بود که شهید سید عبدالحسین عمرانی دست او را می گیرد و نجات می دهد. به هر حال سید حرکت می کند و به یکی از پادگان های دشمن که به شهر بندری فاو مسلط بود می رسد. سید شجاعانه به سمت دشمن تیر اندازی می کرد و پیش می رفت. تا اینکه در نیزار مخفی شدند. صبح روز بعد گروهان به راه می افتد و سید در راس آن. بچه از چهار طرف دشمن هجوم بردند و عراقی ها نیز راهی جز تسلیم نداشتند. مقصد بعدی شهر فاو بود اما دستور دادند که گردان 415 باید به موضع اولیه اش برگردد. گردان در حال بازگشت بود. سید همانگونه که می آمد ذکر هم می گفتند. بنابه گفته یکی از همرزمانش لحظاتی بعد دستانش را برای رفع خستگی باز می کند... در همین حین سید ناگهان می نشیند و اشهد ان لا اله الا الله می گوید. سپس بر زمین می افتد. به گفته شاهدان تیری به گونه ایشان اصابت میکند و در حالی که چشمانش گریان بود به شهادت می رسند. 

مراسم تشییع شهید عبدالحسین عمرانی را میتوان با تشییع پیکر شهید موسی درویشی شبیه دانست. نه تنها از میناب که از دورترین نقاط استان آمده بودند تا در غم از دست دادن تکیه گاهشان اشک بریزند و ناله نمایند. هر چند او شوق رسیدن به خدایش را داشت اما برای دیگران و خصوصا مردم شریف میناب و البته بشاگرد از دست دادنش یک فاجعه بود. نوعی بی پناهی در میان مردم دیده میشد. گویی پدرشان را از دست داده اند. 
امروزه اگر میناب هنوز شهری انقلابی مانده از برکات شهید عبدالحسین عمرانی می باشد. با اینکه بسیاری جوانان او را به چشم ندیده اند لیکن با مطالعه و صحبت با همراهان و همرزمان این شهید شیفته اویند.
روحش شاد و راهش مستدام باد.

منبع: نشر الکترونیکی شاهد، ویژه شهید سیدعبدالحسین عمرانی، شماره 109

زندگی نامه شهید 13 ساله «شهید علیرضا محمودی پارسا»

 

شهیدعلیرضا محمودی پارسا در ۲۳ تیرماه سال ۱۳۴۸ در شهر تهران و در یك خانواده مذهبی دیده به جهان گشود. نور شهادت در چهره اش از همان اوان زندگی نمایان بود. در كودكی ذكاوت و هوش و علاقه او به مسائل دین و مكتب، انسان را متوجه خود میكرد. در كودكی نماز را فرا گرفت و در ۶ سالگی وارد مدرسه شد. از همان موقع حیا و شرم زیاد در وجودش بود. در كلاس اول ابتدایی بود كه به رجایی شهر کرج عزیمت نمودند. كلاس چهارم او مقارن با شروع انقلاب اسلامی بود و او حضور فعال هم سطح با سنش داشت. با فرمان امام پس از پیروزی، وارد بسیج گردید و در همان موقع با برادر عزیز شهید رضا جهازی آشنا گردید. و آن دو، دوستی جاودانه و همسایگی برای خود بودند و هم پیمان شدند كه تا آخر با هم باشند. شروع جنگ تحمیلی شور و هیجانی عجیب در دل این دو دوست ایجاد نمود اما به علت كمی سن به آنها اجازه نمیدادند. در نوروز سال ۶۱ بود كه برای بازدید به همراه دوستان و مسجدیها به جبهه مهاباد رفت بعد از بازگشت دیگر طاقت نداشت. در فروردین همان سال به همراه رضا جهازی به جبهه كامیاران رفت بعد از ۳ ماه برگشت و مشغول امتحانات شد و با موفقیت كامل آن را به پایان رساند و به كلاس سوم راهنمایی ارتقاء یافت و در اول تیرماه، بار دیگر عازم جبهه سومار گردید و در حمله مسلم ابن عقیل با رمز یا اباالفضل از ناحیه سر و گردن و صورت مجروح گردید. خبر شهادت عزیز همسنگر و هم پیمانش او را به شدت متاثر ساخت و دیگر روح او در این دنیا نبود.

پس از تلاش شدید مبنی بر رفتن به جبهه در ۲۶ دی ماه عازم جبهه اندیمشك گردید. در حمله مقدماتی والفجر در منطقه فكه با اصابت تركش و تیر به دست و پا بخصوص بر روده و شكم او را به شدت زخمی ساخت و در اصفهان بستری گردید و طی ۲ روز جراحت درد سختی را بر جان پذیرفت و در ساعت ۲:۳۰ نیمه‌شب جمعه ۲۹ بهمن ماه سال ۶۱ با جمله السلام علیك یا اباعبدالله به سوی لقاء یار شتافت و خود را به هدفش رساند و دیداری تازه را با دوستانش بخصوص دوست عزیزش رضا جهازی انجام داد.روحش شاد و یادش گرامی باد.

 منبع : yon.ir/iDEkp

جنبشی برای پیروز نشدن (گفتاری از استاد حسن رحیمپور اذغدی)

 


جنبشی برای پیروز نشدن (معادله‌ی تکلیف و نتیجه) 

حضرت امام ‌حسین(ع) هنگام خروج از مدینه، عبارتی فرمودند که عرایضم را با آن آغاز می‌کنم. "اَلّلهُمَّ اِنِّي اُحِبُّ الْمَعْرُوفَ و اَ‎كْرَهُ الْمُنْكَرَ" ؛ خدایا، من ارزش‌ها را دوست دارم و از ضدّ ارزش‌ها بیزارم. امام‌ حسین(ع) با بیان این شعار، جنبش را آغاز و خروج از مدینه را عمومی و علنی کردند و با همین تعبیر در مزار پیامبر(ص)، از جدّ خویش خداحافظی و سفر خونین و تاریخی خود را آغاز کردند. معنای تاریخی و فراتاریخی این جمله کوتاه ولی پردامنه، آن بود که بی‌طرف نیستم و هرگز نخواهم بود. پس از این قیام، رویه‌های بسیاری در تاریخ واژگون شد. جنبش "کربلا"، انسان جدید و جهان جدیدی را ساخت؛ "انقلاب"، بدون امید به "پیروزی"، انقلاب با تأکید بر "وظیفه"، جنبشی برای "کشته ‌شدن"، برای "پیروز نشدن"، برای "بت ‌شکستن" و برای به زیر سؤال ‌بردن "مشروعیّت" دستگاهی که به دین، تظاهر می‌کرد و دروغ می‌گفت. قیامی برای ادای "تکلیف" و نه الزاماً دستیابی فوری به "نتیجه". 

[1]مقتل‌الحسین خوارزمى، ج 1: 186.

 

آنان كه به "نتيجه" و نه به "تكليف" مي‌انديشيدند، "نتيجه" نگرفتند و از قضاء جمع اندکی که به "تکلیف" و نه به "نتیجه"، می‌اندیشید، "نتیجه" گرفت. آنان که تنها برای پیروزی می‌جنگند، در واقع، برای خود می‌جنگند؛ با یک پیروزی، "مغرور" و با نخستین شکست در دستیابی به "نتیجه‌ی فوری مادی"، مأیوس می‌شوند. اما آنان که برای "پیروزی" برنامه‌ریزی می‌کنند، اما برای "وظیفه" و نه پیروزی، می‌جنگند در شکست و پیروزی، به‌ یک ‌اندازه پیروزند و امیدوار.


شهادت‌طلبی، "حساب‌گری" بدون چرتکه‌اندازی بازاری

این همان‌جاست ‌که هر کس میان "وظیفه" و "نتیجه"، اصالت را به "نتیجه" دهد، گرفتار پارادوکس "عقلانیّت و جهاد" یا "عشق و عقل" خواهد شد و صورت مسئله را معکوس می‌خواند. این نسبت چه وقت و در ذهن چه کسانی به یک تضاد لاینحل، تبدیل می‌شود؟ و از چه چشم و چشم‌اندازی، "شهادت‌طلب" ‌بودن را با "عاقل" ‌بودن و یا "مجاهد" بودن را با "حساب‌گری" ناسازگار می‌یابد؟ این دو از چشم کسانی منافات دارند که هر جهادی را جز برای "پیروزی فوری و شخصی" و جز برای "سود کمّی و خصوصی"، غیرعاقلانه می‌بینند و ملاک "عقلانیّت" را نه "برهان"، بلکه "چرتکه‌اندازی بازاری" می‌دانند. چرتکه می‌اندازند تا قضاوت کنند چه کسی در طول تاریخ پیروز شده و چه کسی شکست خورده است. در همه منازعاتی که یک ‌طرف آن "عقل" و در طرف دیگر، ارزش دیگری چون عشق یا شرع و یا هنر انعطاف‌ و نقدپذیری باشد که بعضی نمی‌دانم چرا در برابر "یقین عقلی" قرار می‌دهند، باید مطمئن بود که در حقّ "عقل"، بدفهمی یا سوء‌تفاهم شده است. 
در تاریخ فرهنگ بشری، دست‌کم سه نوع تقابل با "عقل" صورت‌بندی شده که منشأ سه نوع دسته‌بندی تاریخی گشته است و در هر سه مورد، اگر محل نزاع، به درستی تقریر شود و به ضریب دقت بحث بیفزاییم، این سوء‌تفاهم را می‌توان برطرف کرد.


سه صورت مسئله برای عقل (معادله‌ای با سه معلوم)

یکی تنازع "عقل و عشق"، میان عارف است با فیلسوف که در وثاقت "عقل"، شک می‌کند. دوم، تعارض میان طرفداران "قطعیّت‌پذیری عقل" با ذهنیّت شکاکانه‌ی انتقادی در سنّت کانت به بعد که در کفایت "عقل"، اساساً شک کردند. سوم، دعوی تفاوت میان "عقل" و "شرع" و مباحثات جدلی میان فیلسوف با محدّث و متکلّمی که در کفایت و دقت "عقل"، ابراز تردید کند.

این سه صورت مسئله را اگر با نگاهی جامع‌تر، متعالی و از بالا بنگریم، با صلح‌ و صفا، حل‌شدنی است، مشروط به آن ‌که سهم "عقل" و سهم "عشق" و سهم "شرع"، همه به‌ موقع و به ‌اندازه و در جای خود (نه دیگری) پرداخت شود و این همان کاری است که در عاشورا و کربلا صورت گرفت. به ما تلقین می‌شود که در کربلا، دعوای "عشق" و "عقل" بود و شهدای کربلا، عشق را بر عقل، ترجیح دادند، بنابراین عاقل نبودند و یا عاقلانه عمل نکردند. می‌خواهم در این ذهنیّت که بین ما مشهور شده است، تردید کنیم که در کربلا، سهم "شرع" و "عقل" و "عشق"، یک‌جا و به ‌اندازه، اداء شد و منافاتی در این میان نبود. هرگاه سهم هر یک به‌ موقع پرداخت و عادلانه تقسیم شود، "عشق" و "عقل" و "شرع"، نه در برابر یکدیگر بلکه به مثابه‌ی اجزای پروژه‌ای واحد برای انسان‌سازی و برای مأموریت واحد، به کار می‌آیند.

 

منبع:mshrgh.ir/172997

 

تامل در قران 1

تامل در قران قسمت: یک